میرزا آقا عسگری

میشی از گله دور می‏شود. وقتی گرگ می‌خواهد او را شکار کند، میش با حیله‏ای خود را به میش های دیگر می‌رساند. آنها با هم متحد می‌‏شوند و گرگ را از پای در می‏آورند.
مادر به آرش مى‏گوید که پدرش کتابى خوانده و به دنبال ستاره خود رفته است. آرش کتاب پدر را می خواند و به دوستان خود می گوید که هر کس ستاره‏اى دارد و باید به دنبال آن برود. مادر آرش مریض می شود. آرش همراه دوستانش تصمیمم می گیرند دنبال ستاره مادر بروند.…