منوچهر نیستانى

خاله نخودى همه چیز دارد ولى همیشه غمگین است. او که تک و تنها وسط بیابان زندگى مى‏کند، از اینکه زمستان به درازا کشیده ناراحت است. روزى فالگیرى می آید و به او می گوید که دیوى راه بهار را بسته است. نخودى تصمیم می گیرد برود و دیو را نابود کند تا بهار…