محمد علی سجادی

مادر بزرگ برای نوه هایش قصه سالی را تعریف می کند که زمستان تمام نمی شد تا اینکه روزی ابرها تکانی خوردند و باران سرازیر شد. باران نفس سرما را برید و از آن دورها بهار نرم نرمک آمد و هر صبح و هر شب که ماه و خورشید نگاهشان به هم می افتاد آسمان سرخ می شد…
پهلوان پیر شده است اما مردم هنوز دوستش دارند. وقتى قحطى می شود، پیرمرد از شدت ناراحتى براى مردم، خود را گم و گور می کند.
بچه ها با همفکرى و اتحاد بهترین راه را براى آوردن آب به محل زندگی شان انتخاب می کنند.
درباره ی اندیشه و زندگى راوى در مورد پدر، مادر، مادربزرگ، برادر و مدرسه.