محمد تيمورى
مادر بزرگ برای نوه هایش قصه سالی را تعریف می کند که زمستان تمام نمی شد تا اینکه روزی ابرها تکانی خوردند و باران سرازیر شد. باران نفس سرما را برید و از آن دورها بهار نرم نرمک آمد و هر صبح و هر شب که ماه و خورشید نگاهشان به هم می افتاد آسمان سرخ می شد…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "غمهاى کوچک مریم"، قلب مریم کوچولو پر از نگرانى و اندوه است. او بیشتر وقتها تنهاست و از بیمارى مادر یا دیر آمدنش به خانه نگران است؛"سفید یا سیاه"، ناصر و نادر بر سر انتخاب رنگ مهره هاى شطرنج بحث مىکنند و سرانجام به این…
پهلوان پیر شده است اما مردم هنوز دوستش دارند. وقتى قحطى می شود، پیرمرد از شدت ناراحتى براى مردم، خود را گم و گور می کند.
مجموعه ى ۳ داستان، شامل: غم هاى کوچک مریم؛ آیا رستم گناهکار بود؟...؛ و پهلوان محله ى ما.