ف‍ری‍دون‌ ج‍‍ه‍‍ان‍ش‍‍ا‌ه‍‍ی‌

پیرمرد پینه دوز و همسرش فرزندى ندارند. روزی زن پینه دوز که مشغول پختن آش است، آرزو می کند ای کاش پسرى ‏داشت، حتى اگر اندازه ی یک نخود باشد. هنوز حرفش تمام نشده است که یکى از نخودها از دیگ بیرون می پرد و می گوید مادر سلام! پینه دوز از دیدن نخودى…
پدر جمشید و ثریا، براى فرزندانش درباره ی خورشید و ساختمان آن توضیح مى دهد.