غ‍لام‍ح‍س‍ی‍ن‌ س‍اع‍دی‌

در کلاته کار فقط احمد که پول زیادی به ارث برده بود کار نمی‌کرد.
پسر کدخدا و دوستش، کودکی سرگردان را که هر چشمش یک رنگ است، در ساحل خلیج فارس پیدا می کنند و او را به روستا می برند. اهالی روستا تصمیم می گیرند کودک را سر راه بگذارند، کودک را پیش خود می برد.