زمان زمانی
پسر کدخدا و دوستش، کودکی سرگردان را که هر چشمش یک رنگ است، در ساحل خلیج فارس پیدا می کنند و او را به روستا می برند. اهالی روستا تصمیم می گیرند کودک را سر راه بگذارند، کودک را پیش خود می برد.
داستان منظوم: اژدها هر روز سر یکی ازاهالی روستا را می خورد. مردم تصمیم گرفتند او را چند روز گرسنه نگاه دارند و زمانی که ناتوان شد، بکشند.
سه پروانه در یک روز بارانی میخواهند خود را زیر گلبرگ گل ها پنهان کنند تا خیس نشوند ولی موفق نمیشوند. چون هر گلی جای یک پروانه است و آنها میخواهند هر سه با هم باشند. سرانجام باران قطع میشود و پروانهها در آفتاب بال های خود را خشک مى کنند و به…