راچیف
ماشا برای کندن قارچ به جنگل رفت، اما آنجا گم شد و به خانه ی یک خرس رسید. خرس او را وادار کرد برایش کارکند. مدت ها گذشت و ماشا درخانه ی خرس ماند. روزی فکری کرد و به خرس گفت پیراشکیهایی را که پخته برای پدربزرگ و مادر بزرگش ببرد. خرس قبول کرد. ماشا…