ثریا منصوری
جیم و جک بر سر نیمة بزرگتر سیب دعوامی کردند. ناگهان پیرمرد سفید مویی را دیدند. پیرمرد از علت دعوای آنها مطلع شد و با چاقو قسمتی از سیب جیم را برید و خورد ولی آن ها راضی نبودند. پس تکه ای از سیب جک را هم برید و خورد. پیرمرد آنقدر خورد تا دیگر سیبی…
نامادری و بچههایش لیزی را اذیت می کنند. یک روز که او از ناراحتی به جنگل رفته بود، فرشته ی زیبایی را دید. لیزی با او به شهر شان رفت و با پسرش هم بازی شد. آن دو وقتی بزرگ شدند با هم عروسی کردند.