تیما فییویچ سیرگئی آکساکوف

بازرگانی می خواهد به سفر برود. هر یک از دخترهایش چیزی از او می خواهند. دختر کوچکتر یک گل سرخ می خواهد. بازرگان به قصری می رود تا گل سرخ را برای دخترش بیاورد. با چیدن گل اسیر هیولا می شود. هیولا می گوید اگر یکی از دخترانش را به او بدهد، آزادش می کند…