ابوالقاسم پورقاسمیان

قربان پسر ۱۸ ساله همراه درس خواندن، قالى نیز می‌بافد. ارباب قالى را به خارجی‌ها می‌فروشد. قربان حق خود را می‌خواهد اما ارباب به او پول نمی‌دهد. چند روز بعد جسد قربان‏ در بیابان پیدا می‌شود.
پدر پیش از مرگ سرپرستى پسرش را به دوستش می سپارد. مرد که قمارباز است پسر را آزار مى دهد. وقتى می خواهد گارى دستى پسر، تنها ارثیه ی او از پدرش را بفروشد، پسر تصمیم می گیرد او را بکشد.