ابراهیم‏ حقیقى

در آبادى کلاته نان مادر و پسری کشاورزى مى‌کنند. مادر از شدت کار بیمار شده است، همسایه ها به پسر او مى‌گویند که باید به مادرش گوشت بدهد تا دوباره خوب شود. پسر نیز یکی از دو گاو خود را مى‌کشد. مادر پس از خوردن گوشت سر حال مى‌شود و شروع به کار مى‌کند.…