نورا بورک

پدر «آما»، کدخدای ده بود. او باید می رفت و مسافرهایی که می خواستند شب را در آن روستا بگذرانند از وجود پلنگ آدمخوار آگاه می کرد. «آما» در خانه تنها بود که فهمید پلنگ آدمخوار پشت در کلبه شان هست. او به روی تیر چوبی سقف پناه برد. پلنگ در را شکست و داخل…