فردریک ماریات

پسری به همراه مردی در جزیره ای دورافتاده زندگی می کردند. مرد پیش از اینکه بمیرد، سرگذشت خودش و پسر را برای او تعریف کرد و نام پدر و مادر پسر را که هر دو مرده بودند به او گفت. روزی چند مرد و یک زن به جزیره آمدند. مردها زن و پسر را در جزیره جا گذاشتند…