فتانه شفیعی

در روزهای آخر سال برف و سرما شدید شده بود. پیرمردی در روی برف ها نشسته بود. او زمستان بود و نگهبان شاهزاده بهار. بعد از چند هفته لک لک ها آمدند در حالی که بر پشت آن ها دو کودک، یک دختر و یک پسر نشسته بودند. آن ها کودکان بهار بودند و با آمدنشان همه…