غزاله علیزاده

حمید که پدر و مادرش را در حادثه ای از دست داده است، نزد پدربزرگش می رود تا با او زندگی کند. پدربزرگ کتابخانه ی بزرگی دارد که هر نوع کتابی در آن هست. شب که حمید به اتاقش می رود تا بخوابد، ناگهان از پنجره دختری زیبا به اتاق می آید. او آلیس است، که…
مهدی پسر زرنگی بود و در کارهای خانه خیلی کمک می کرد به این دلیل به او فلفلی می گفتند. ایراد او ترس از تاریکی بود که سبب شده بود بچه ها به او فلفلی ترسو لقب بدهند. یک روز تابستان فلفلی با چند نفر از بچه ها در استخری شنا می کردند که ناگهان پای یکی از…