جاهد اوچوق

خواهر و برادرى همراه مادرشان به دهکده اى ییلاقى مى‌روند. پدر آن ها به سفر رفته و بازنگشته است. آن ها بر این باورند که پدرشان مرده است. روزى مردى با این دو رو به رو مى‌شود که پدرشان را مى‌شناسد. او که نامدار به حسن غول است، با بچه ها دوست مى‌شود و پى…