به آذین

غوکی که از زندگی همنوعان و اطرافیان خود بیزار شده است، یکباره محل زندگی اش را ترک می کند و به باغ ها و کشتزارها می رود تا به شهر برسد. در شهر زشتی ها و ناملایمات زیادی را تحمل می کند. از آنجا بیرون می آید و زیبایی را در خود می بیند زیرا خدا زیباست…