آلبر لاموریس
سپیدیال، اسب وحشى براى آزادى از دست ستوربانان تلاش مى کند. او با پسرى به نام فولکو دوست مىشود و اسب او را به جزیرهاى مىبرد که در آنجا کودکان و اسبان، دوستان یکدیگرند.
بادکنک قرمز با پاسکال دوست شده است. همه جا، خانه، مدرسه، کلیسا به دنبال او مى رود. روزى بچه هاى ولگرد بادکنک را میترکانند. پاسکال از ناراحتى گریه مىکند. سپس اتفاق عجیبى میافتد. ده ها بادکنک به هوا و به طرف پاسکال میروند و او را به مسافرت دور…